ماه پیشونی- قسمت اول و دوم

قیمت ریالی : تومان

قیمت ارزی : $
نویسنده : احمد شاملو
ناشر : متفرقه
نوع فایل : MP3

Description

خلاصه ی کوتاهی از این داستان:
يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود.
يک مردي بود يک زني داشت که خيلي خاطرش را مي‌خواست. از اين زن دختري پيدا کرد خيلي قشنگ و پاکيزه، که اسمش را گذاشتند شهربانو و بزرگ که شد فرستاندش مکتب‌خانه پيش ملاباجي. اين ملاباجي که شوهرش مرده بود گاهي که بچه‌ها براش پيشکشي و هِل و گُلي مي‌بردند مي‌ديد مال شهربانو از بقيه سر است؛ فهميد کار و بار پدر او از باقي بچه‌ها روبه‌راه‌تر است. بنا کرد زيرپاکشي و ته و تو درآوردن، تا فهميد حدسش درست بوده: پدر شهربانو مرد چيزميزداري است و خيلي هم خوب زن‌داري مي‌کند. رفت تو اين فکر که يک جوري مادر شهربانو را از ميدان درکند خودش بشود مياندار. با شهربانو گرم گرفت و همه‌جور در حقش مهرباني کرد؛ بعد از آن که خوب چم دختره را دست آورد يک روز يک کاسه بش داد گفت: ـ اين را ببر خانه‌تان از قول من سلام و دعاي زياد به ننه‌ات برسان بگو ملاباجي گفت يک‌خرده سرکه اين‌تو برام بفرستيد. وقتي ننه‌ات رفت تو زيرزمين، از هر خمره‌ئي که خواست سرکه بردارد تو بگو «نه، از آن‌يکي» تا برسد به خمرة هفتم. آن وقت همچين که خم شد سرکه بردارد تو جَلدي پاهايش را از عقب بلند کن بيندازش تو خمره درش را بگذار!
شهربانو گفت: «باشد.» و همين کار را کرد و مادره را انداخت تو خمرة سرکه.
از آن طرف، شب پدره آمد خانه ديد شهربانو تنهاست. پرسيد: ـ ننه‌ات کو پس؟
گفت: ـ رفت لب نهر رخت آب بکشد، افتاد آب بردش.
فردا هم که رفت مکتب، تفصيل را به ملاباجي گفت. ملاباجي خيلي خوشحال شد، بغلش کرد و ماچش کرد و دست به سر و گوشش کشيد و، يک هفته ده روزي که گذشت يک روز به شهربانو گفت: ـ اگر مي‌خواهي بِت خوش‌بگذره بايد يک کاري بکني پدرت مرا بگيرد بياورد تو خانه‌تان.
شهربانو پرسيد: ـ چه‌کار بايد بکنم؟
ملاباجي گفت: ـ امشب يک مشت خاکشير بريز لالوهاي موهات، وقتي روبه‌روي بابات جلو منقل مي‌نشيني سرت را تکان بده خاکشيرها بريزد تو آتش دَرْق و دورق کند. بابات که پرسيد اين چي بود کشکي بزن زير گريه که: «من بيچاره کسي را ندارم بم برسد ببردم حمام و رخت و لباسم را بشورد. سر و تنم غرق رشک و شپش شده. حالا که مادرم از دست رفته اقلاً يک زن‌بابا هم ندارم که جاش را برايم پر کند.» ـ آن وقت بابات ازت مي‌پرسد: «دلت مي‌خواهد زن‌بابائي چيزي داشته باشي؟» ـ تو بگو: «چرا نه؟ هم خودت را تروخشک مي کند هم يک دستي به سر من مي‌کشد.» ـ آن وقت اگر پرسيد: «چه‌جوري و از کجا؟». بگو: «راهش آسان است: يک دست دل و جگر بگير بيار بالاي درِ خانه آويزان کن، هرکي اول از همه آمد و سرش خورد به آن همان را بگير.»…